تبليغاتX
فیزیک خیام
فیزیک خیام
پنجشنبه نهم اسفند 1386 16:16
سلام دوستان عزیز

 

   امدم خداحافظی کنم

                 دیگه قصد ادامه نوشتن ندارم.

 

                             زندگی شاد و لبخندی جاودان داشته باشید

 

                              خداحافظ

                       

نوشته شده توسط پرنیان | موضوع: | لینک ثابت |

به خدا عنوان ندارم جمعه نوزدهم مرداد 1386 22:28
 

 

  بعد از مدت ها سلام

    دلم تنگ شده بود

         مرسی نجمه جون باعث شدی به این خلوتگاه سری بزنم.

   نجمه عزیزم لطف کرده من رو به یک بازی یک تصور یک خیال دعوت کرده 

   البته اولش بگم خدمتتون   من اصلا از بازیگری خوشم نمی یاد.قبلا هم گفتم

تلوزیون که اصلا نگاه نمی کنم و فیلم هم مگر چه طور بشه.

   و اما بازیییییییییییییییییییییی:::::

   اولین مطلب سناریو:

   ۴ اتفاق مهم زندگیم که حتما حتما باید عنوان بشه؟

    {اوه چه سخت}

 ۱:دوران پر از شیرینیه کودکیم تا قبل از ۱۰ سالگیم،دوران زیبای دخترکی شاد و

سرخوش،دوران بی خبری ها،اخرین دورانی که بیخیال از فردا با تمام عشقم صداش

 می کردم،دوران بستنی های هر روز عصرهای تابستون،دوران خنده های  بی دلیل.

 دوران شیرین زبونی های دخترونم.

 

۲:نمی دونم این مطلب باید عنوان بشه یا نه؟ولی معتقدم غم و شادی کناره هم

معنی میده.عزیزترین کسم رفت.

یک شبه بزرگ شدن،یک شبه تمام کودکیت پر زدن

 

۳:سالهای سال تلاش تلاش تلاش برای هدفی که جزئی از زندگیم بود ولی نرسیدن

همیشه معتقدم اون که اون بالاست من رو از خودم بیشتر دوست     داره حالا که با

 تمام تلاشم

 نشد پس نخواسته.

 

۴:یک موضوع دیگه هم هست نمی دونم کی برام مهم می شه یا اصلا الان مهمه

؟مهم نیست؟نمی دونم شاید بهتره توی فیلم مطرح بشه

 

  دومین مطلب سناریو:

  ۴ اتفاق که بهشون اشاره نشه بهتره.

 خدایی نمی دونم

  این  جور مواقع از این اتفاقات یا باید انقدر خاطره بدی داشته باشی یا پشیمون

 باشی.

مطمئنا کارهایی کردم که دوست داشتم زمان برگرده عقب و انجام ندم ولی خاطرم

نی.

و اما سوال شده برای بازیه نقشم چه کسی رو با توجه به واقعیتهای وجودم انتخاب

 می کردم؟

     گوگوش با حالت و معصومیته بازیش در فیلم مسافر یا همسفر(که با بهروز وثوق

 بازی می کنه)

    یک سوالم جواب ندادم متاسفم یک جوری ندید بگیر اون خیلی سخته

 

    *****برادرم ازدواج کرد و من بینهایت خوشحالم{لیلی جون خوشبخت باشین}

 

    *****تولدت مبارک

    

   

 

نوشته شده توسط پرنیان | موضوع: | لینک ثابت |

بی عنوان مثل هیشه یکشنبه سی و یکم تیر 1386 19:23
 

 

 

   ابلهانه بود.خیلی ابلهانه بود.

   چی ابلهانه بود؟

   چرا ابلهانه بود؟

   مگر چه کار کردم؟

   یک کم دلم گرفته بود.

   چرا؟

   داستان سر چیه؟

   داستانی نیست همون قصه ی مسخره ی همیشه.

    دارن اذان می گن.این لحظات رو خیلی دوست دارم.اذان مغرب یک چیز دیگه

   هست.به خصوص که حرم باشی.

 

   یکی از دوستانم میلی برام زده که مطالب جالبی داشت خوندنی تر از چرندیات

   منه.

   


   اولين روزهايي كه در سوئد بودم، يکى از همکارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل

 

     برمي‌داشت و به محل کار مي‌برد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبح‌ها

 

    زود به کارخانه مي‌رسيديم و همکارم ماشينش را در نقطه دورى نسبت به ورودى

 

   ساختمان پارک مي‌کرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمند ولوو با ماشين شخصى به سر کار

 

   مي‌آمدند.

 

   روز اول، من چيزى نگفتم، همين طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم:  آيا

 

   جاى پارک ثابتى داري؟ چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودى پارک مي‌کنى در حالى

 

    که جلوتر هم جاى پارک هست؟

 

    او در جواب گفت: براى اين که ما زود مي‌رسيم و وقت براى پياده‌رفتن داريم. اين جاها

 

    را بايد براى کسانى بگذاريم که ديرتر مي‌رسند و احتياج به جاى پارکى نزديک‌تر به در

 

    ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند. تو اين طور فکر نمي‌کني؟

 

 

    ميزان شرمندگى مرا خودتان حدس بزنيد.

   


     بسيارى از ما زندگى خود را به دويدن در پشت سر زمان مي‌گذرانيم امّا تنها هنگامى

 

     به آن مي‌رسيم که بر اثر سکته قلبى يا در يک تصادف رانندگى به خاطر عجله براى

 

     سر وقت رسيدن به سر قرارى، بميريم. 

 


    بسيارى از ما آنقدر نگران و مضطرب زندگى خود در آينده هستيم که زندگى خود در

    

    حال حاضر، يعنى تنها زمانى که واقعاً وجود دارد را فراموش مي‌کنيم.


   همه ما در سراسر جهان، زمان برابرى در اختيار داريم. هيچکس بيشتر يا کمتر ندارد.

    تفاوت در اين است که هر يک از ما با زمانى که در اختيار داريم چکار مي‌کنيم. ما نياز

     داريم که هر لحظه را زندگى کنيم. به گفته جان ‌لنون، خواننده معروف: زندگى آن

   چيزى است که براى تو اتفاق مي‌افتد، در حالى که تو سرگرم برنامه‌ريزي‌هاى ديگرى

   هستى.

  

نوشته شده توسط پرنیان | موضوع: | لینک ثابت |

شروع جمعه پانزدهم تیر 1386 23:55
 

     امروز دو روزه امتحاناتم تموم شده.راضی بودم به جز امتحان اخرم که نتیجش با

خداست.این ترم هم تموم شد.نمی دونم توی این ترم چه قدر عوض شدم چه قدر

رشد کردم چه قدر ....

    دیروز بود.روزت مبارک مامان گلم دلم می خواست دنیام رو برات بدم دریغا اختیار

دنیام هم با من نیست.

    رفت و از الان دلم براش تنگه.

    دلم هوای تابستون های بچگیم رو کرده.تلویزیون و برنامه کودک.حنا.پرین.خانواده

دکتر ارنس.زنان کوچک.فوتبالیست ها.ولی  حالا چی؟سال به سال ۵ دقیقه   هم

نمی تونم پای

تلوزیون بشینم.بزرگ می شیم خاطره ی اسوده ی کودکیمون از دست می دیم.

   

    گاهی مواقع تمام هستیت تمام باورهات تمام افکارت که برات حکم مقدس ترین 

احکام رو دارن با یک بله با یک لبخند با یک احساس جدید  هر چی باشه همش زیره 

سوال می ره.نه زیره سوال  نمی ره شاید تکامل پیدا می کنه.

   در این بین افراد  به خودشون اجازه می دن  تا دیگری رو متهم به خیلی چیزها

کنن.

به ما یاد ندادن زندگیه هر کس مال خودشه.به ما یاد ندادن به واسطه ی پیراهن

مندرس یک انسان به او به چشم یک موجود بی ارزش نگاه نکنیم

   و نخواستیم یاد بگیریم خودمون باشیم.دور از ریا و فریب.

   در ظاهر پیشانیه حقارتمون رو تا به زمین می رسانیم برای انسانی که فقط یک

انسان  و در پنهان ان فرد رو به زمین می زنیم چون ......

    کمی غمگینم.افسوس از غریبه چه نالم که هر چه کرد  اشنا کرد.

    خدایا نزد تو سر افکنده نشم که بندهات عین خودم پر از گناهن.

   

   

   

نوشته شده توسط پرنیان | موضوع: | لینک ثابت |

شنبه نوزدهم خرداد 1386 15:39
 

     حالا می فهمم.دنیای شعارهای قشنگم فرو ریخت.

   دنیای رویاهام فروریخت.فروریختم.

       اگر نتونم مبارزه کنم ازم هیچی نمی مونه.

                    خدایا کجاش رو دارم اشتباه میکنم؟

 

نوشته شده توسط پرنیان | موضوع: | لینک ثابت |

زندگی شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 16:46
 

  زندگی اندیشه است در تاریکیه شب که مانند ستاره ای می درخشد و ناپدید

  می شود.زندگی تفریحی است میان تولد و مرگ.

  هنگامی که به دنیا امدم به من گفتند دوستش بدار و حال که دیوانه وار دوستش

  دارم می گویند فراموشش کن.این است معنای واقعی زندگی.

  زندگی ام را در نگاه خسته و مهربان پدرم در عشق بی انتهای مادرم در دنیای 

  پر از شیطنت برادرام و دنیای قشنگ خاطراتم با خواهرام دیدم.

  تکرارهای زندگیم رو همیشه دوست داشتم.

   ساعت ۶ صبح از خواب بیدار شدن و با یک چشم باز لباس پوشیدن و روی تخت

نشستن و حسرت خوردن که چرا خواهرم اون طور راحت خوابیده و من باید برم

مدرسه.حالا اون موقع مجبور بودیم حالا چی هر موقع ساعت ۸ کلاس دارم و ۶ از

خواب بلند می شم  به خودم قول می دم دیگه ۸ کلاس بر ندارم ولی نمی شه.

هر روز اون مسافت رو رفتن و یک سری کار تکراری و ادم تکراری و یک برگشت

تکراری ولی من دوسشون دارم.۸۰ تا درخت باغ ملک اباد رو شمردن و یاد بچه گیهام.

تازه میرسیم به خیام اوه اوه.جلوی در ورودی و در سالن ادمی که ایستاده تازه فکر

کن یک ادم بیکار هم پیدا بشه هنوز رد نشدی با ارنج بزنه به دوستش و یک هو ۵ نفر

بیکار برگردن نگات کنن دیگه بعضی ها دلخوشی های زندگی شون به همین

چیزهاست.

می ری سر کلاس و بستگی به عشقی که به استاد داری ممکن از کلاس لذت ببری

 یا نه.من لذت میبرم به خصوص ۲ تا از استادهام(اقای طوسی و دکتر.....)

کلاس تموم میشه و یا دوباره کلاس داری یا نداری.دوباره خونه دوباره همون  خیابون و

همون کوچه همون درخت ها دوباره همون کلید و همون اتاق.

من عاشقشونم.

 

  راستی قالب وبلاگ رو عوض کردم واسه ی خودم خیلی جالب  عنوان وبلاگ فیزیکیه

 قالبش هم فیزیکی شد ولب مطالبش به همه چی ربط داره به غیر از فیزیک.

 

 امید وارم همه میان ترماتون رو خوب بدین.

نوشته شده توسط پرنیان | موضوع: | لینک ثابت |

دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 23:45
 

   به نام خدا

ـ ان روز خیلی خوش گذشت.

      خدایی به اون ۲ تا بیشتر از همه خوش گذشت.

 

ـ میگن فردا تظاهراته خیابونه شهدا اعلامیش هم توی دانشگاه

دیدم.        درمورده همون نشریه

 ی دانشگاه امیر کبیر و ۱ سری موارده دیگه هم گفت خوب متوجه نشدم.

سیاست خیلی کثیفه و مشکل ما اینه که همه چی رو با هم قاطی کردیم.

 

ـ سرنوشت خیلی غریبه و غریب تر از اون غربت ما انسان ها.

به هر چی و هر کس خو گرفتیم رفت.

 

ـ عاشق شدن اسونه عاشق موندن کاره عاشقه.

 

ـ ادم ها طی گذر زمان چه قدر زود رنگ به رنگ می شن حیف

 

ـ ۱ روز یکی از دبیرهای  دوره پیش دانشگاهیم  گفت:این روزها زیباترین

روزهای عمرتونه و دانشگاه محیط پر نیرنگی .حالا می بینم چه قدر صحیح

 می گفت.

 

ـ چند روز پیش با دوستام که صحبت می کردیم ۱ از بچه ها حرف جالبی زد

 گفت دلم می خواد بدونم ۱۰ سال دیگه که از مقابل این خیابون گذشتم چه

 احساسی دارم و من گفتم دلم می خواد ۱۰ سال دیگه بدونم اون هایی

که هر روز توی این محیط کوچیک می بینم چه کار می کنن؟

 

ـ دلم واست خیلی تنگ شده خیلی حالا می فهمم چه قدر بهت احتیاج دارم

 حالا می فهمم چه قدر شونه هام خسته ی خسته ی ۱ تکبه گاه.کاش

بودی کاش.

 

ـ من براش ارزوی خوشبختی می کنم.

 

ـ چه قدر مادر شدن سخته نسترن عجب صبری داره.ان شا الله ۱ دختر

کوچولوی ناز نازی خدا بهش هدیه می کنه من هم میشم عمه.(پسر هم

 خوبه اون جا میشه ۱پسر گوگولی).

 

 ـ اینشتین:در سقوط  افراد در چاه عشق قانون جاذبه تقصیری ندارد.

(من موافق نیستم)

نوشته شده توسط پرنیان | موضوع: | لینک ثابت |

دخترک پنجشنبه سی ام فروردین 1386 22:36
 

   دیشب غم دل به دل بگفتم بنهفت

      

         چون صبح شد دیگری هم می گفت

 

   من بودم و دل راز غمم فاش که کرد

 

         دیگر غم دل به دل نمی باید گفت

 

   سلام و شب خوش

         تقریبا مدت زمان زیادی می شه که نیومدم و هیچی ننوشتم.الان میخوام بنویسم هیچ مطلبی

هم در ذهنم نیست.پس هر ان جا که کشیده شدم می روم.

        با تمام وجودم فریاد میزدم و از اوج گرفتن لذت می بردم .می ترسیدم ولی ازش لذت می بردم

چرا می ترسیدم ؟مگر اوج گرفتن ترس داره؟

اگر پرت می شدم....اگر دستم یا پام میشکست ....اگر کم کمش فاتحه ی صورتم خونده می شد....

خوب بعدش چی می شد؟

مگر نه اینکه تاوان احساس نابی بود که حسش کردم؟

پس  هر احساس ارزشمندی تاوان داره

من تا حالا تاوانی ندادم ولی می ترسم از روزی که تاوان سختی بدم من گناهی نداشتم مگر بیگناه ها

هم تاوان می دن؟ کاش اون طور نمی شد

اون روز اون دختر با تمام سادگی به من محبت کرد وقتی رفتارش رو با رفتار خودم و یا رفتار ادم هایی که

 باهاشون رابطه دارم مقایسه کردم تازه فهمیدم اون دختر ساده ی روستایی چه دنیای بزرگی داره.

دنیایی که ما گمش کردیم یادمون هست یه جای داشتیمش ولی الان گمش کردیم نیست نیست

چقدر خوشبخت بود و من و امثال من چقدر بیچارهیم.دنیای حقیر ما پر از من من من من هست دنیایی

که با نادیده گرفتن دیگری و لگد کردن غرور و احساسش می خوایم بزرگ جلوه کنیم فارغ از اینکه

 حقارتمون رو فریاد می زنیم.

به خدا ادم بودن به پیشوند جناب اقای و یا سر کار خانم نیست.ادم بودن به ماشین و لباس ان چنانی

 نیست .ادم بودن به دانشجو بودن نیست .ادم بودن به اون چه که هر روز به دیگری نشون می دیم

نیست.می خوایم چی رو پشت من من کردنمون پشت این ماسک پر از تظاهر و دورویی پنهان کنیم؟

من و تو ادمیم مثل تمام ادم ها.ولی گاهی اوقات یادمون میره دیگران هم ادمن

کاش می شد همه چی رو گفت کاش می شد گفت

کاش می شد به اون دانشجوی محترم گفت شما حق نداری به واسطه ی دل پرت از هر کجا سر استاد

فریاد بزنی و یا بخوای تاوان تمام مصیبت های به ظاهر به سرت امده رو از دیگری بازخواست کنی.

کاش می شد به اقایون محترم گفت مگر برای متر کردن قد خانم ها تشریف فرما شدین دانشگاه.

کاش می شد به خانم های عزیز گفت اینجا دانشگاه است نه سالن مد .

کاش می شد به استاد گفت من یک دانشجویم و یک دانشجو حرمت داره .

کاش می شد به دوستامون بگیم دیگه بسه این همه بدگویی بسه این همه دورویی بسه

شاید به نظر خیلی ها مشکلات اینجا چون پایه مشکل داره حل نمی شه ولی عذر می خوام فقط یاد

گرفتیم دیگران رو بزاریم زیره ذره بین پس من و تو چی؟

این روزها تموم می شه و من و تو میریم که زندگیه کاملی داشته باشیم ان جا می فهمیم وای

اخرش هم می خواستم بگم کاش میتونستم کم کمش خودم رو درست کنم ولی افسوس

 

یک کمی دلم پر بود من ادم دردو دل با دیگری نیستم چون واقعا معتقدم غم دل به دل نمی باید گفت

ولی اینجا خودتی و این کلیدها.دنیای قشنگیه.

راستش من باید اگر هم می خواستم تبلیغ کنم زودتر این کار رو انجام می دادم ولی نشد

بچه های فیزیک همان طور که حتما دیدین به مناسبت هفته ی نجوم نمایشگاهی بر پا کرده بودن که

فکر می کنم امروز تموم شده و من صمیمانه بهشون خسته نباشید می گم و شما دوستان عزیز که

دیدن کردین خوش حال میشم نظرتون رو در مورد نمایشگاه بدونم البته من جزئی از اون بچه ها نیستم

 ولی حتما بهشون اطلاع میدم.

از حرفام دلگیر نشید مسلما همه این طوری نیستن و من هنوز میبینم افرادی رو که میشه روشون

حساب کرد.

خوب  دوست های گلم جمعه ی پر از شادی داشته باشید

 

    اگر همواره مانندگذشته بیندیشید

 

    همیشه همان چیزهایی را به دست

 

    می اورید که تا به حال کسب کرده اید

                                              

 

                                                                                                               

 

 

 

نوشته شده توسط پرنیان | موضوع: | لینک ثابت |

دلم گرفته بود گفتم یک چیزی بنویسم چهارشنبه هشتم فروردین 1386 17:32
 

        عصر همه گی خوش.دیگه عید و تعطیلی حسابی خوش می گذره.امید وارم هر روزتون بهاری و 

 هر لحظتون پر از شادی.

من که فقط خونه بودم چه حال گیریه ادم حوصله ی هیچی نداشته باشه .خوب حالا یه چی گفتم تو چرا

گریه می کنی؟  

نه خدایی هیچ عیدی عید بچه گی هامون نمی شه و البته الان مثلا جوونیم این ها چیه می گی؟از

خودت خجالت نمی کشی عین ایه یاس می مونی؟ااااااا   واااااا

هوا مشهد چه یک دفه سرد شد خوشم امد خدا همچین حال مردم را واسه ی ۱۳ به در بگیره   

        برادرام کلی برنامه چیندن اخ حال می ده هوا بد باشه

به دلیل نداشتن حرف خاصی می خوام یه ذره حرف معمولی بزنم(همون چرندیات منظورم بود)

حالا چه قدر عیدی گرفتین؟   اوه  هر چی سالها می گذره عیدی ها کمتر می شه حالا یکی بیاد بگه ما

بزرگ میشیم  شما چرا عیدی نمی دین؟مگر این دو مورد با هم تناقض دارن؟

خوب یکی از دوستان نظر داده بودن که چرا مطلب فیزیکی نمی زارین راستش خیلی دوست دارم این کار

رو انجام بدم و قبلا هم فکرش رو کرده بودم فعلا یه فرصتی می خواستم تا بیشتر فکر کنم و مطلب جالب

 و ارزشمند جمع اوری کنم.در اولین فرصت ولی همین جا قول می دم یه سری مطالب مربوط به نجوم و

اختر فیزیک جمع اوری کنم که بسیار جالب و خوندنی هستن .به امید خدا

یک شعر زیبا از خانم فروغ براتون می زارم من این شعر رو خیلی دوست دارم .راستش من پیشنهاد

می دم بخونیدش قشنگه.اخه می دونین چیه من هر وبلاگی میرم فقط بیت اول شعری که گذاشتن 

می خونم  دیگه حوصله ی تا اخر خوندن رو ندارم ولی شما بخونید افرین

 

    حلقه

                             

                           دخترک خنده کنان گفت چیست راز این حلقه ی زر

 راز این حلقه که انگشت مرا

                                           این چنین تنگ گرفته است به بر

راز این حلقه که در چهره ی او

                                                         اینهمه تابش و رخشندگی است

   

      مرد حیران شد و گفت

                                           حلقه ی خوشبختی است حلقه ی زندگی است

 

                                 همه گفتند مبارک باشد

 

دخترک گفت دریغا که مرا باز در معنی ان شک باشد

 

                                                       سالها رفت و شبی

  زنی افسرده نظر کرد بر ان حلقه ی زر

                                                             دید در نقش فروزنده ی او

 

            روزهایی که به امید وفای شوهر

 

                                                                   به هدر رفته هدر

  زن پریشان شد و نالید که وای

                                              وای این حلقه که در چهره ی او

 

  باز هم تابش و رخشندگی است

                                                        حلقه ی بردگی و بندگی است

 

راستی ممنون که خوندین (نخونده باشی سر و کارت با خود فروغ)

یک مطلبی می خواستم بگم در مورد فیلم ۳۰۰  خوب مسلما این فیلم از جانب هر ایرانی محکومه ولی

من تا خودم فیلم را نبینم نظر نمی دم(خوب حالا انگار کل مجامع فرهنگی معطل نظر من هستن)

ولی حالا یک مطلبی از وبلاگ یکی از دوستان خوندم در مورد خواننده ی خانم ایرانی این فیلم براتون

می زارم شما هم بخونید(نه بابا این حرف ها چیه کاری نکردم   )

   

      خوب دوستان گلم باقی مانده ی تعطیلات هم خوش باشید

 

 

نوشته شده توسط پرنیان | موضوع: | لینک ثابت |

عید امددددددددددددددددد دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 14:59

سلام سلام سلام

 

عیدتون مبارک  عیدتون مبارک

 

سال پر از شادی سلامتی کامروایی محبت عشق صفا

داشته باشید در پناه ایزد.

 

دوست های گلم موقع تحویل سال برای هم و برای تمام

 مریض ها و همه ی همه دعا کنید هاااااا

اگر اقا امام رضا ما رو دعوت کرد می رم حرم

باشه باشه واسه ی همتون دعا می کنم.

امید وارم توی سال جدید به تمام ارزوهای قشنگتون برسید.

 

عیدتون مبارک

 

 

 

نوشته شده توسط پرنیان | موضوع: | لینک ثابت |

لينك بالس پنگوين Penguin Linksbox


 
Copyright © 2006 - Site bus: پرنیان & Designer: Hessam Sedaghati